وهمِ نیرومند!

درخواست حذف این مطلب

علی دستش را آرام به شانه ی مه تاب گذاشت تا به داخل دالان هدایتش کند . مه تاب نفس عمیقی کشید. آرام داخل شد.علی همان جور که دستش روی شانه ی او بود،داخل شد..شانه ی مه تاب بالا و پایین می رفت . مه تاب برگشت. دوست نداشت علی صدای نفس زدنش را بشنود.با ص که مثل همیشه طیف نبود ، گفت:

-خواهش میکنم به من دست نزنید...

علی خشکش زده بود .دستش روی شانه ی مه تاب ثابت مانده بود .قدرتِ هیچ کاری نداشت.نمی توانست دستش را بردارد .مه تاب خودش دست علی را از روی شانه اش بلند کرد.دست ِراست علی در دست راست مه تاب بود .نمی دانست که چه می گوید.دست ِ علی را آرام فشرد و آرام تر گفت :
-قول بدهید که دیگر به من دست نمی زنید...

علی دیوانه شده بود. مه تاب که دستش را رها کرد، از خود بی خود شده از دالانِ دراز به دو بیرون پرید و رفت توی کوچه قندی. فقط می دوید..."از من خوشبخت تر ی در دنیا هست؟"

از من او
رضا خانی


پ.ن:
چیه وهمِ این آدمی زاد ؟طرف بلاکت می کند! میگه دیگه با من حرف نزن فیلان و بهمان..."میتوانی" امیدوار تر شوی! ♂️


راستی آقا یه چیزی بگم !دوستی زیاد نگران شده بود... دوستان ی که یه داستان جنایت خوب مینویسه که "ا اما "جنایت کار نیست! و الخ . العاقل یکفی الاشاره!